تبليغاتX
^.::.متـــــــــروك.::.^

قالب پرشین بلاگ


^.::.متـــــــــروك.::.^
خوش آمدید
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !

به پیرمردی که در پیاده رو... به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !

به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !


ادامه مطلب
[ شنبه 1 بهمن1390 ] [ 12:49 بعد از ظهر ] [ مهيار ]
هــــــــــــــــــــی خیام! نمیشد زودتر بگوشم میرسوندی؟!


افلاک کـــــــــــه جـــــــــز غم نفزایند دگر

ننهند بـــــــــــــه جا تــــــــــــا نربایند دگر

ناآمدگان اگــــــــــــر بدانند کـــــــــــــه ما

از دهر چـــــــــه می کشیــــــم نایند دگر

[ یکشنبه 18 دی1390 ] [ 1:24 بعد از ظهر ] [ مهيار ]
واعظی پرسید از فرزند خویش

هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هم عبادت،هم کلید زندگیست

گفت: "زین معیار اندر شهرما، یک مسلمان هست آن هم ارمنیست" !!؟


پروین اعتصامی
[ پنجشنبه 10 شهریور1390 ] [ 2:2 بعد از ظهر ] [ مهيار ]
"قاصدك 2"

بدیدم اشفته خوابی به شب هنگام

که گویی کشید مرا سوی غم گام به گام



دگر خواب راحت حرام شد بر چشم من

که گویی پر شد این کاسه شراب از خون من


حال انکه پی بردم به پاسخ این همه مجهولات

که مرا کردند به کدامین گناه مجازات؟


گویی غم در دلم کرده کمین

وصف حالم این است ان چنان و این چنین


در خوابم بدیدم هستم دانه گلی

که مرا کاشت قدیسی در کاسه گلی


انگه که روییدم شد دو چشمانم خیس

از ذوق رسیدنم به این بزرگ قدیس


انقدر شدم در شخصیت و وقارش ذوب

فکر دوری از او در دلم انداخت ترس و رعب


ازبس که به یادش بودم در این ایام

به کل زیاد برده ام کیست خالق این جهان؟


خالقم به شدت مرا کرد تنبیه

تا دگر نکنم او را جای دگری تسبیح


انگاه که شدم از خواب بیدار

مثل انکه باید صبر می کردم بر این دیدار


تقدیر الهی کرد مرا از او جدا

که گویی خوشی کرد تا ابد الدهر با من ودا


قاصدک دل تنهایم مرده ام از بی خبری

بعد ان شد هوای دلم تاریک و ابری


کاشکی می شد بیاوری از او خبری

تا که رها شوم از این در به دری


قاصدک بگو به او که سوختم از نبودش

بگو هستم تا قیامت به یادش


صبر کردم بر مجازاتت خدایا

می شود من رسم به او ایا؟


هادي رنجدوست

[ پنجشنبه 19 خرداد1390 ] [ 9:23 بعد از ظهر ] [ مهيار ]


قاصدک


خبر اوردي که: ديگر نمانده برايم نايي
رهايم کن ديگر, منم دارم دنيايي

خبر اوردي که: انچه خواهي نشود پيدا
نديده و نشنيده شدي شيدا

خبر اوردي که: ندارد ان چه خواهي نشان
لااقل گوشه اي کن از ان را عيان

خبر اوردي که: نگشته ام که نباشد جايي
نه زميني, نه اسماني, نه دريايي

گويمت انچه خواهم, نشود عيان با چشم دنيايي
گر مي بود چنين, از هر که مي کرد دلربايي

ببين من که نديده و نشنيده شدم شيدا
پس مي شدم کن فيکون گر رخ مي نمود هويدا

خواستم بيايي که ديگر نگردي دنبال او
کردمش پيدا در جايي که هست مال او

انگه که جدا کردم من حقيقي را از من دنيايي
ديدم که ديگر من, من نيستم, اوست به تنهايي

يادم ايد از روي شوق گفتم به اشنايي
خواهم که برسم به او, همراه من ايي؟

حال که مي بينم او هست و مانکرديم چشم باز
گرفته در اغوش ما را بي عشوه و ناز

حال خواهشي دارم اي قاصدک دل تنهايم
بگو به همه من اسير و شيداي اويم

بگو که ديگر نمانده اثري از هادي
بي اثري شرط رسيدن است در اين وادي

"هادی رنجدوست"

[ پنجشنبه 15 اردیبهشت1390 ] [ 12:55 بعد از ظهر ] [ مهيار ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
موضوعات وب
امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک